تبليغاتX
دلنوشته


دلنوشته







به نام خدا

اولین مرحله شناخت آفرینش همانا خرد است چشم و گوش و زبان سه نگهبان اویند که لاجرم هر چه نیکی و شر است از همین سه ریشه می گیرد .و افسوس که دنبال کنندگان خرد اندکند باید که به سخن آگاهان راه جست و باید جهان را کاوش نمود و از هر کسی دانشی آموخت و یک دم را هم برای آموختن نباید از دست داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 0:46  توسط رضا   | 


به نام حضرت دوست.

ساعت ۳ نیمه شب توی بیمارستان وقتی من به دنیا امدم اولین کسی بود که منو دید اولین ملاقات

چیزی تو گوشم گفت که همون جا زدم زیر گریه بار اول که گریه کردم را به خوبی به خاطر دارم.

میدونین چی گفت یک لحظه هم نمیتونی از دست من راحت شی همیشه با تو هستم .

سالهل سپری میشدند و اون هم با من بود تا الان که ۲۱ سال از اون شب سیاه میگذره . دیشب هم با هم بودیم یک حرف جدیدی به من زد که درونمو آتیش زد گفت :تو هیچ تور تمیتونی از دست من رها شی چون من به دستای تو زنجیر بستم و کلید قفل این زنجیر رو پیش یک نفر امانت گذاشتم. 

گفت اگه اون یک نفر را پیدا کنی آزاد میشی. و دیگه منو نمیبینی. از دیشب به فکر افتادم که چه طور میتونم از دست این زنجیر راحت شم.

برام دعا کنید که اون ی نفرو پیدا کنم میدونین اون غول ی که من دستش اسیرم کیه؟

اسمش تنهایی فامیلش جدایی و به همه سر میزنه خدا کنه کسی مثل من اسیرش نشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 15:19  توسط رضا   |