به نام یکتا نگارنده ی هستی.


عشق وجود دارد.
تقدیم به شما .
بعداظهر یکی از روزهای زمستان در یکی از پارکهای تهران با رضوان اشنا شدم. آشنایی ما این طور بود که من روی نیمکت نشسته بودم و مشغول خواندن مجله ورزشی بودم که پسری حدود ۲۲ -۲۴ ساله امد و نشست معلوم بود که از سر کار بر میگرده چون خستگی تو صورتش موج میزد . خبر جالبی به چشش خورد که از من خواست اون مطلب را بخونه. من هم با کمال میل بهش دادم. بعد کم کم سر صحبت را با هم باز کردیم و شروع کرد از تیم محبوبش گفت اسمش رضوان بود برخورد خوبی داشت حدود ۱ ساعت با هم حرف زدیم چون حرف حرف می اره . هوا که تاریک شد از هم خداحافظی کردیم شماره هم از من گرفت چون ی سوال داشت در مورد کامپیوتر . حال خوبی داشتم چون من بچه تک خوانواده هستم داشت حرف زدن برام ی ارزو میشد . بعد از این اشنایی هر روز با هم در تماس بودیم و زود به زود همدیگر را میدیدیم این رابطه دوستی ما به ۲ سال تمام طول کشید شاید باور نکنید که یک بار هم از همدیگه توی این مدت دل خور نشده بودیم واقعا حال خوبی داشتم ی روز با من تماس گرفت که دوتایی بریم شمال منم به خوانوادم گفتم و رفتیم از طرفی اینقدر با هم عیاق شده بودیم که رفت و امد خوانوادگی داشتیم بارها شده بود که به من اظهار محبت میکرد البته منم بی جواب نمی گذاشتم .بگذریم با هم رفتیم بعد از چند ساعت تو راه رضوان خسته شده بود اما می خواست تا مقصد بره کاش نمی رفت که...... اون اتفاق وحشتناک افتاد با ی مینی بوس تصادف کردیم و به طرف بیرون پرت شدیم من هیچی نفهمیدم تا اینکه خودمو تو بیمارستان پیدا کردم کسی بالا سرم نبود چند ماهی بستری بودم چون کمرم شدیدا اسیب دیده بود از رضوان تو این مدت خبری نداشتم بعد از مرخصی یک بار اومد خونمون برای عیادت اما بعد ازاون دیگه ندیدمش نه جواب تلفنهامو میداد نه خونه بود چون خونشونو عوض کرده بودن. گذشت من دانشگاه قبول شدم ما شاید باور نکنید یک لحظه نبود که به فکر رضوان نباشم دلم خوش بود که دوباره میبینمش اما..............
بچه ها منو توی ی مهمونی دعوت کردن تو راه بودم که احمد را دیدم اونم دعوت شده بود با هم رفتیم احمد از هم کلاسیام بود وقتی وارد شدم احساس عجیبی داشتم وارد اتاق پذیرایی شدم که خشکم زد با رضوان بعد از ۲ سال روبرو شدم حال عجیبی داشتم فقط بهش نگاه کردم گفتم سلام جواب داد اما نه به گرمی سابق پریدم تو بقلش و ی دل سیر گریه کردم تو اون همه ادم اما سردی وجودشو احساس کردم میدونی بعدش به من چی گفت؟؟؟ گفت پیمان جان من کار دارم منوببخش باید برم خدا حافظ مهمانی اولش بود اما ...
گذشت. دارم میسوزم از اون اتفاق ۳ ماه که داره میگذره باورتون میشه؟ تا حالا این جوری برای شما بوده؟ با قرص و دکتر روان پزشک سر پا موندم نمیتونم تحمل کنم چند بار خواستم خود کشی کنم اما ی امیدی ته دلم به من میگه که اون بر میگرده اما افسوس افسوس . دیگه حال هیجچ کاری رو ندارم در د دل هم به من کمکی نمیکنه نمی تونم خاطراتمو .عشقمو دوستیمو فراموش کنم ای کاش فقط برای یک بار بازم میتونستم سر رو شونش بذارم چون اونم خیلی منو دوست داشت اما نمیدونم چی شد شاید اگه تصادف نمیکردیم این جوری نمیشد . خدایا چرا تمام عاشقا گل رز سرخ رو دوست دارن ؟
( م ـ ماها ) ۱۲/۱۰/۸۵ نوشته شده توسط پیمان ـ ی
من یک سوال دارم بعد از این داستان واقعی بازم میگین عشق وجود نداره؟؟؟
یک عاشق مگه باید چی کار کنه؟؟؟
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 0:14 توسط رضا
|