تبليغاتX
دلنوشته


دلنوشته







به نام خدای هفت آسمون

به نام خدای فرشته های عاشق تنها

هر انسانی توی دو زندان زندانی شده . که مثل هفت خان رستم فرار از آنها خیلی سخته :

           زندان تن                    و                  زندان دل

این دو نمیدونم چه رابطه ای با هم دارن اما فکر میکنم رهایی از زندان تن راحت تر باشه.

کسی که از زندان دل خود یعنی تعلقات آن به افراد و اشیا  و یا هر چیز دیگری فارغ شه با سبک بالی خاصی از زندان تن رها می شه .

شاید هم این دو زندان یکی باشن!

و  شاید هم اصلا زندانی در کار نباشه و همه ساخته ی کارگاه ذهن باشه.

اما  این موضوع در باره من صادق نیست شما (         ) را نمیدونم . من دلم اسیر یک نفر است و دلم ، تنم را در غل و زنجیر های محکمی زندانی کرده این اسارت مدت زیادی نیست که به وجود آمده اما  ....

گاهی اوقات اینقدر این زندان دل من تاریک و کسی نیست که به من سری بزنه  که چند دفعه است که می خواهم فرار کنم و از هر روزنه ای ، دست به فرار بزنم.

اما باز هم وقتی یادم میاد که خشت خشت این زندان برای من یاد اور خاطره ای است مثل یک تیکه یخ ذوب میشم وسر جای خودم میخ کوب میشم.

و از پنجره ی اون زندان چشم به انتظار .................... می شینم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 19:44  توسط رضا   | 


به نام انکه می ببیند آنچه را که باید دید

نمیدونم درباره آتیش زیر خاکستر چیزی شنیدین؟؟؟

باید چیز جالبی باشه این طور نیست؟؟

امیدوارم هر چه زودتر این آتیش شعله ور شه و آنچه را که باید بسوزونه از ریشه خاکستر کنه

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386 ساعت 22:7  توسط رضا   |